حتما شرایط بخشیده شدن کسی
که به خدا قسم میخوره رو تو سوره
بقره خوندین....خیلی سخته نه؟!
خدایی که اینقدر مهربونه و همه رو
با یه توبه میبخشه وقتی بهش
قسم میخوری اینقدرشرایط میذاره
تا ببخشتت....
دیشب یه مطلب قشنگ
شنیدم:
وقتی کسی به خاطر موضوعی به خدا قسم میخوره خدا به فرشته هاش میگه......
فرشته ها: این بنده ی من از من کوچکتر پیدا نکرد که بهش قسم بخوره؟!؟!؟!؟!
یه لحظه دلم واسه خدا گرفت که همچین اشرف مخلوقاتی داره......
+ دست خط دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ازآذر قاسمي
|
وقتي به دور و برم نگاه كردم ديدم يه چيزي كمه. وقتي بيشتر دقت كردم فهميدم اون چيزي كه كمه "شاديه". نمي دونم همه جا اين طوري شده ، يا فقط دورو بري هاي من اينطوري شدن. از دوست و آشنا و فاميل ديروز بگيرتا همسايه و اقوام و رفقاي امروز. راستي....
چرا ديگه از هيچي زياد خوشحال نميشيم؟
چرا كمتر ميخنديم؟
هر كسي يه بهانه مياره...
يكي ميگه رشته اي كه قبول شدم مورد علاقم نيست و احساس ميكنم حيف شدم،
يكي از نتايج انتخابات گله داره و وظيفه خودش ميدونه ساكت نشينه،
يكي از بي حوصلگي ها و تنبلي هاش كه باعث ميشه همه برنامه ريزي هاش بهم بريزه ناراحته،
يكي به خاطر اشتباهاتي كه قبلا مرتكب شده نمي تونه خودشو ببخشه،
يكي اميدي به آيندش نداره،
يكي از اينكه دختره ناراحته و يكي از اينكه پسره...
و آخرين و دردناكترينش كه بدجوري بهمم ريخت سوالي بود كه چند روز پيش يه نفر ازم پرسيد كه:
" تو مطمئني اصلا خدايي هست..؟؟!! "
نميدونم چيكار بايد بكنم ولي مطمئنم كه نميشه دست روي دست گذاشت و بايد يه كاري كرد...
تا كي ميخوايم اينطوري بمونيم و بهترين و مهمترين روزاي زندگيمونو با اين حرفا خراب كنيم؟
روزهايي كه ديگه برنميگردن...!!!
+ دست خط شنبه یازدهم مهر 1388 ازآذر قاسمي
|
کوله بارت بربند!
شاید این چند سحر فرصت آخر باشد!!
که به مقصد برسیم.بشناسیم خدارا وبفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم!
میشود آسان رفت...میشود کاری کرد که رضا باشد او...
ای سبکبال در این راه شگرف...
در دعای سحرت...
در مناجات خدایی شدنت...
هرگز از یاد نبر...
"من جا مانده بسی محتاجم"
+ دست خط شنبه سی و یکم مرداد 1388 ازآذر قاسمي
|
از شنبه درون خود تلمبار شديم.....
تا آخر پنج شنبه تكرار شديم.....
خير سرمان منتظر ديداريم...
جمعه شد و لنگ ظهر بيدار شديم!!!
+ دست خط جمعه سی ام مرداد 1388 ازآذر قاسمي
|
روزگاري كه بستني با شكلات به گراني امروز نبود، پسر ١٠ سالهاي وارد قهوه فروشي هتلي شد و پشت ميزي نشست. خدمتكار براي سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسيد: «بستني با شكلات چند است؟»
خدمتكار گفت: «٥٠ سنت»
پسر كوچك دستش را در جيبش كرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد: «بستني خالي چند است؟»
خدمتكار با توجه به اين كه تمام ميزها پر شده بود و عدهاي بيرون قهوه فروشي منتظر خالي شدن ميز ايستاده بودند، با بيحوصلگي گفت: «٣٥ سنت»
پسر دوباره سكههايش را شمرد و گفت: «براي من يك بستني بياوريد.»
خدمتكار يك بستني آورد و صورتحساب را نيز روي ميز گذاشت و رفت. پسر بستني را تمام كرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت كرد و رفت. هنگامي كه خدمتكار براي تميز كردن ميز رفت، گريهاش گرفت. پسر بچه روي ميز در كنار بشقاب خالي، ١٥ سنت براي او انعام گذاشته بود. يعني او با پولهايش ميتوانست بستني با شكلات بخورد امّا چون پولي براي انعام دادن برايش باقي نميماند، اين كار را نكرده بود و بستني خالي خورده بود
راهکار مدیریت
+ دست خط چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 ازآذر قاسمي
|
اولین چیزی که با دیدن این عکس تو ذهنت میاد چیه؟؟!!؟؟
در حد یک کلمه..نهایتاْ یک جمله...
+ دست خط یکشنبه هجدهم مرداد 1388 ازآذر قاسمي
|

چه روزها كه يك به يك غروب شد نيامدي
چه اشك ها كه در گلو رسوب شد نيامدي
خليل آتشين سخن! تبر به دوش بت شكن!
خداي ما دوباره سنگ و چوب شد نيامدي
براي ما كه خسته ايم و دلشكسته ايم نه...
براي عده اي ولي چه خوب شد نيامدي
تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام
دوباره صبح...ظهر......نه غروب شد......... نيامدي!
+ دست خط جمعه شانزدهم مرداد 1388 ازآذر قاسمي
|
شهريارو نمي شناسم. مهم نيست كيه، فاميلش چيه،كجاييه و...مهم نيست كه نميشناسمش. مهم اينه كه اون تونست جواب سوالمو بده. سوالي كه نه تنها تو دنياي مجازي اينترنت كه توي دنياي حقيقي هم كسي نتونست جوابشو بده، چون اين كلمه ديگه كاربرد نداره.
بله....
تاري يعني خدا (به زبان آذري)......
اما آيا ميدونيد خدا يعني چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدا يعني چروكهاي كنار چشمهاي سبز پدرم...
خدا يعني خنده مادرم وقتي گلاي خونمونو آب ميده...
خدا يعني چشم گفتن هاي برادرم در حالي كه به صورت پدر و مادرم خيره شده...
خدا يعني چايي هاي داغ مادربزرگم...
خدا يعني من....من يعني خدا......
خدا يعني..........
زير قولم نميزنم و به خاطر جواب دادن به سوالم از شهريار ميخوام جايزشو خودش مشخص كنه. بازم ممنون!
+ دست خط دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 ازآذر قاسمي
|
دوستان خیلی بده که هنوز هیچکس نفهمیده معنی اسم وبلاگم چیه....!
یه راهنمایی میکنم: توی زبون ترکی دنبالش بگردین....
+ دست خط پنجشنبه هشتم مرداد 1388 ازآذر قاسمي
|
مردي ميميرد و خود را در جايي مي يابد كه به خيال او دروازه هاي بهشت است. راهنمايي به او مي گويد كه تمام ابديت را در اينجا سپري خواهد كرد و اضافه مي كند: " كار من اين است كه هر چه شما در خواست مي كنيد در اختيارتان بگذارم"
مرد خوشحال مي شود . او اين را به عنوان يك پاداش منصفانه براي آنچه به نظر او زندگي پرهيزگارانه اش در كره عرض بوده مي گذارد. از اين رو شروع به درخواست چيزهاي مختلف مي كند، اول خيلي محجوبانه، اما به زودي خواست هاي خود را بالا مي برد تا بالاخره غرق در ارضاي اميال خود يكي پس از ديگري مي گردد.
پس از اينكه مدتي بدين روال مي گذرد، او خود را از اين همه خسته و دل زده مي بيند و از راهنماي خود مي پرسد،آيا مي تواند ترتيبي دهد تا او به كره خاكي نگاهي بيفكند.
راهنماي او ترتيب اين كار را مي دهد، بعد از اينكه آن مرد، انسانها را مي بيند كه در حال دست و پنجه نرم كردن با فشارها و سختي هاي زندگي هستند، با شور و شوق جديدي به شادي هاي خود باز مي گردد.
اما بعد از مدتي غرق شدن در لذات خويش، ديگر آن مرد احساس مي كند كه به راستي از اين وضع خسته شده است. از اين رو به راهنماي خود مي گويد: " اين بار من يك خواهش نامعقول دارم، آيا امكان دارد ترتيبي براي من بدهي تا بتوانم براي مدتي به جهنم نگاه كنم؟ "
و راهنما تعجب زده پاسخ مي دهد:
" مگر فكر مي كني كجا هستي "
+ دست خط دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 ازآذر قاسمي
|