|
تـــــــــــــــــــــــاری جایی برای یادآوری فراموش شده ها...!!!
| ||
|
|
امروز وقتی داشتم از در باهنر میومدم به سمت دانشکده صحنه بدی دیدم....ساعت ۱:۴۰ ظهر
خیلی بد!!! شایدم خوب!!! نمیدونم... اونقدر حالم گرفته بود که دکتر توکلی گیر داده بود و هی میگفت خانم قاسمی چی شده؟ چرا انقدر جدی شده؟ اتفاقی افتاده؟ منم جز لبخند تلخ کاری دیگه ای ازم بر نمیومد.نمیدونستم چکار باید بکنم. یه حرکتی.نگاهی به استاد. علائم حیاتی!! اما با تمام قدرت روحیمو ساختم .طی همون چند ساعت.جوری که وقتی ساعت بعد، از کلاس دکتر پویا اومدم بیرون هیچ ناراحتی ای در من دیده نمیشد. احساس خوبی نداشتم. خدا زینبو برام رسوند.وقتی زینبو دیدم پریدم بغلش اون موقع تونستم همچون تخته پاره بر موج رها باشم.... میدونم دارم چرت و پرت می نویسم اما حداقلش اینه که تو عصبانیت کاری نکردم و خودمو کنترل کردم. و الان با آرامش دارم می نویسم. اینم یه گام....منتظر صد گام می مونم. [ سه شنبه دوم خرداد 1391 ] [ 23:31 ] [ آذر قاسمي ]
امروز وقتی داشتم از در باهنر میومدم به سمت دانشکده صحنه بدی دیدم....ساعت ۱:۴۰ ظهر
خیلی بد!!! شایدم خوب!!! نمیدونم... اونقدر حالم گرفته بود که دکتر توکلی گیر داده بود و هی میگفت خانم قاسمی چی شده؟ چرا انقدر جدی شده؟ اتفاقی افتاده؟ منم جز لبخند تلخ کاری دیگه ای ازم بر نمیومد.نمیدونستم چکار باید بکنم. یه حرکتی.نگاهی به استاد. علائم حیاتی!! اما با تمام قدرت روحیمو ساختم .طی همون چند ساعت.جوری که وقتی ساعت بعد، از کلاس دکتر پویا اومدم بیرون هیچ ناراحتی ای در من دیده نمیشد. احساس خوبی نداشتم. خدا زینبو برام رسوند.وقتی زینبو دیدم پریدم بغلش اون موقع تونستم همچون تخته پاره بر موج رها باشم.... میدونم دارم چرت و پرت می نویسم اما حداقلش اینه که تو عصبانیت کاری نکردم و خودمو کنترل کردم. و الان با آرامش دارم می نویسم. اینم یه گام....منتظر صد گام می مونم. [ سه شنبه دوم خرداد 1391 ] [ 23:31 ] [ آذر قاسمي ]
آدم وقتی روانش قاطی پاتی باشه...
میتونه اولش از اومدن تب کنگو به دلایلی خوشحال بشه!!! ولی... وقتی میفهمه که کار مقالش گیر پرسشنامه های بیمارستان امام رضاست و اونجا شده پایگاه تب کنگو و دیگه نمیشه واسه کارت بری اونجا ضدحال بخوره... آدم وقتی روانش قاطی پاتی باشه... میتونه به یه دوست بگه زندگی خیلی خوبه و کلی شعارای دیگه بده و در جوابه "پس کی زندگی" اون کلی حرفای امیدوارانه بزنه ولی خودش تو یه عالمه موضوع زندگیش که خیلی شبیه گفته های اون دوسته مونده باشه.حتی اگه همه حرفایی که گفته حقیقت محض باشه اما عملی کردنش نیاز به صبر و توکل بالایی داره...اما کو صبر؟! کجاست توکل؟! تاری نوشت۱: تنها چیزی که جدیدا برام اهمیت نداره درسمه!! تاری نوشت۲: خیلی دلم تنگه....خیلی... تاری نوشت۳: دلم میخواست الان لب دریا بودم.صدای دریا...جنس ساحل...بوی خدا... [ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:49 ] [ آذر قاسمي ]
وقتی چیزی هست و زیاد است قدرش را نمی دانیم...
و وقتی می فهمیم چه بود که کم شود یا نیست شود...!! بیچاره توتهای ریخته بر زیر پای درخت همسایه که نصیبشان آب و جارو شد... زیرا که به کمال خود که شیرین کردن کام بنده ای بود نرسیدند و طعمه ی جوبها و سطلهای زباله شدند... بی آنکه شکایتی کنند... یاد تگرگ هفته پیش و صحنه ی پهن شدن برگ های سبز درختمان بر روی زمین افتادم.که صبح هنگام، هنگام خروج از خانه روزم را تلخ کرد و من هیچ کاری برایشان نتوانستم بکنم جر خواندن فاتحه برای این جاندارانه دیگر بی جان..... [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 0:38 ] [ آذر قاسمي ]
به گزارش مجله پزشکی دکتر سلام در رابطه با تب کنگو: این بیماری خطری جدی برای ایران و دیگر کشورها است.
جدیدترین خبرهایی که توسط سایت دکتر سلام جمع آوری شده به این شرح می باشد: تب کنگو بیماری است بسیار خطرناک و کشنده که از طریق گوشت های آلوده توزیع شده در مشهد وارد شده است. که در ابتدا با تب شروع و دارای علائمی چون: تب، سر درد، بی حالی، کبودی بدن و خونریزی گوش، چشم و بینی است. به گزارش دکتر سلام تا اطلاع ثانوی از خرید و مصرف گوشت، جگر، غذاهای گوشتی و فست فودی جدا پرهیز کنید. تا کنون چند نفر در بیمارستان امام رضا مشهد بر اثر این بیماری فوت شدند. [ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 18:1 ] [ آذر قاسمي ]
بی تو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،نگهبان سکوتم
[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 16:54 ] [ آذر قاسمي ]
دیری است شیطان فریاد می زند: آدم پیدا کنید سجده خواهم کرد! سر در لجنزار زندگی کرده ام و نمیدانم که: از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود به کجا می روم آخر ننمایی وطنم؟! توی کل دوره کارشناسی هیچ وقت تقلب نکردم!! هیچ وقت سعی نکردم از اساتید نمره بگیرم ، چیزهایی که تو همه دانشگاه ها مرسومه. دلم میخواست نمراتم خالص باشه و مدرکم و البته کارشناسی ارشدی که به واسطه ی شاگر اولیم رفتم خالص تر. چون دلم نمیخواست اگر روزی قراره پولی با استفاده از این مدرک در بیارم آغشته به همون تقلبه باشه و البته شبهه دار و شاید حرووم. دلم نمیخواست بچه ای داشته باشم که به خاطر پول حرومی که بهش دادم از عهده تربیتش برنیام و مدام زمین و زمانو مقصر بدونم که چرا این بچه اونی که خواستم نشد!! حتی اگه کوتاهی هم کردم حداقل سعیم این بوده که حواسم باشه که خدا مهم ترین چیزه و نه نمره و استاد و مدرک و .... اما آیا موفق شدم.آیا از این به بعد موفق میشم؟ آیا میتونم مثل درخت سیبی باشم که با بارور شدن و رشد کردن سرشو پایین میاره و افتاده تر میشه.... آیا باید درس رو ادامه بدم؟ حتی اگه به قیمت دوری چند ساله از خانوادم باشه؟ اونم بهترین و شاداب ترین سالهای زندگی؟ سالهایی که میتونم کاری براشون بکنم و باری رو از روی دوششون بردارم! تا کجا نیازه و تا کجا وظیفه؟ به چه قیمتی؟ آه از سوالهای بی جواب ! افسوس برای دل شکسته ام ! خدایم همانقدر که برایت بودم برایم بوده ای؟! ناشکری نمیکنم.فقط سوال بود. مرا با هجوم سوالها که این ها بخشی از آن است گذاشته ای....چرا؟ که این گوشه ی کوچکی است که می توانم اینجا بنویسم....فقط گوشه ای کوچک.بسیار کوچک. من منتظر جوابم. [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:48 ] [ آذر قاسمي ]
امروز وقتی داشتم توی ۲۰:۳۰ دادگاه فساد بزرگ و البته فراموش نشدنیه !! مالی اخیر رو می دیدم با خودم گفتم خدایی خودش خیلی مجازات بزرگیه که این رئیس روسا رو که همیشه با کت و شلوار می دیدیم جلوی دوربین با پیژامه ببینیم ها......!!! نه؟! البته پیژامه که نیست ولی شلوار راحتیه دیگه!!! امروز یه لحظه با تمام وجودم دلم خواست که تو یه روستا زندگی می کردم.فردا صبح با صدای کنجشک ها ازخواب پامیشدم.میرفتم شیر گاو ها رو می دوشیدم.به مرغا دونه میدادم.به کوه ها نگاه می کردم و به زمینی که توش سبزی جات و سیفی جات کاشته بودم و تازه سبز شده بود افتخار می کردم و با تمام وجود اکسیژن رو وارد ریه هام می کردم. دور و برم نه گوشی موبایلی بود نه اینترنتی.فقط یه خط ثابت که بعضی وقتا حال مامانمو بپرسم.بدون هیچ دغدغه ای.هیچ حساب پس دادنی.هیچ گرفتاری ای.هیچ کلنجار رفتنی با آدمهای زبون نفهم.هیچ کار نکرده ای.هیچ امتحانی.هیچ ارائه ای.هیچ.....هیچ هیچی.نه این آخریش نمیشه!!! خلاصه بدون هر جور چیزی که باعث بشه واسه لحظه ای خدای دوست داشتنیمو از یاد ببرم و به جای فکر کردن به جواب به خدا به این فکر کنم که چه جوری جواب این آدم و اون آدمو بدم!! اما امان از تغییر....امان از انجام وظایفی که گاهی فقط تو این شرایط میشه انجامش داد. امان از زندگی....امان از زندگی... حتی با آرزوی همچین زندگی راحت و پاکی هم یه لحظه احساس خوشبختی عمیقی کردم.... حتی یه لحظش هم شیرین بود و رویایی.....
[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:33 ] [ آذر قاسمي ]
[ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 16:27 ] [ آذر قاسمي ]
کاش یه روز بشه که بفهمم یعنی چی :
تو اختیار داری هر کار خواستی بکنی ولی اگه صلاحت نباشه اون کار نمیشه؟!! پس اختیارش کجاش بود؟! آیا معنی این عبارت این نیست که اگه خدا صلاح بدونه میشه اگه صلاح ندونه نمیشه؟! پس چه اختیار و عزم و تلاشی برای رسیدن؟! من فقط اینو میدونم که وقتی مسئول کاراتی یعنی اختیار داری پس چون خدا مارو مسئول کارامون میدونه بهمون اختیار داده.... و ایمان دارم که خدای دوست داشتنی من همواره حقیقتو میگه و به همون اندازه اعتقاد دارم که من هنوز لنگ اساسی ای تو مساله جبر و اختیار می زنم!!! کاش یه روز بفهمم.... تاری نوشت۱: معاهده تولد بهار:میگن خوبه این آیه رو قبل خواب بگین : سلام قول من رب الرحیم.... این آیه دوآیه قبل از اون آیه های مورد علاقه منه یعنی فکر کنم بشه آیه ۵۸ سوره یس [ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 1:28 ] [ آذر قاسمي ]
|
|